شعر با شیر ولرم...!

در تقابل اند...

شیرینی بیسکویت در دهانم...

با...

تلخی غم سینه ام...

 

 

پ.ن :غروبی سری به وبلاگ آقای حسن آذری زدم.(sepidedamvalimoo.blogfa.com) انقدر شعرهاش قشنگ بود که منو هم جو گرفت شعر از خودم در وکردم!!!( البت شاید نشه اسمش رو شعر گذاشت)

داشتم شیر ولرم با بیسکویت می خوردم...دومین بیسکویت رو زدم تو شیر و سریع قبل اینکه شل بشه بیفته گذاشتمش تو دهنم...همون لحظه یادش افتادم...آخرین باری که دیدمش دیروز بود...چشمای قهوه ای اش هنوز جلوی چشممه...لبخندش که با سخاوت تموم به صورتم هدیه کرده بود... 2ماهه  که باهاش کلاس دارم و از دو هفته قبل بود که حرکاتش و نگاهش تغییر کرده...نکنه باز دارم گول دلم رو میخورم؟!...همون لحظه بود که شیرینی بیسکویته تو گلوم ماسید...غم همه وجودم رو گرفت...بزور بیسکویته رو قورت دادم و همون لحظه این (مثلا!!!) شعره به ذهنم رسید...بسوزه پدرش!!!

پ.ن 2: راستی شعر های خیلی قشنگی از آقای حسن آذری تو وبلاگش خوندم...خیلی چسبید...مثله نون سنگک داغ با پنیر(!) بهم چسبید....مخصوصا این شعرش:

کاش یادم می ماند

 با همان انگشتی که ماشه را می چکانند

 ماه را نشان نمی دادم

لابد برای همین است

که هرچه شماره ات را می گیرم

-گفتم که آقا،اشتباه گرفته اید

دلم می خواهد عزیزم

دلم می خواهد

تمام تلفن های جهان را

تو برداری

برداری که نگویم خسته ام

یا نگویم که جهان

چمدانیست روی دوشم

بی که در ایستگاهی زمین گذاشته باشم اش

بگویم که:ای ‏،به لطف شما

هستیم،زنده مانده ایم

اصلا میان ((ماندن ))و ((در ماندن))

یک ((در ))بسته مگر فاصله نیست؟

دلم می خواهد عزیزم

دلم می خواهد

به هر دری که می کوبم 

پشت اش تو منتظر ایستاده باشی.

/ 1 نظر / 19 بازدید