لعنت به تنهایی...

همیشه فکر می کردم اگه یه مرده رو از نزدیک ببینم غش می کنم ولی انگار شجاع تر از این حرفام!! باورم نمیشد!! مریض زیر دستمون مرد،به همین راحتی.یه پیرمرد 83 ساله که با زنش اومد.با پای خودش اومد بیمارستان.دوست پرستارم بهش گفت تو تختی که پشت اتاقه بخوابه تا بیاد ازش EKG بگیره.سابقه سه بار سکته داشت.دکتر اومد بالا سرش بهش یه قرص داد.یه کم بعدش زنش رفت بالا سرش.تو این مدت من رو صندلی اتاق پرستاری نشسته بودم.پیرمرد پشت پرده است و من فقط ناظرم.تو شلوغی به مریض ها نگاه می کنم و به دوست عزیز پرستارم که با چه دقت و حوصله ای کار همه رو انجام میده.صدای پیرمرد رو میشنوم که به زنش میگه: منو شهر نبرین.بذار همینجا بمیرم.    بعدا فهمیدم آخرین دیالوگش بوده.ناراحت

من همچنان رو صندلی اتاق پرستاری نشستم که یه صدای خرخر میشنوم.دوستم رو که بالا سر یه مریضه دیگه است صدا میکنم:صدای خرخر میاد.میره بالا سرش و داد میزنه به دکتر بگو بیاد.منم میدوم و دکتر رو صدا میکنم دکتر بیا...

چند دقیقه بعد همه تو اتاق CPR.منه آزمایشگاهی رو چه به این کارها.وقتی تو یه بیمارستان که الان دو ساله درمانگاه شبانه روزی شده فقط یه پرستار و یه پزشک باشن و وقت خوابیدن و غذا خوردن و وقت باز کردن روزه شون رو نداشته باشن  من آزمایشگاهی هم باید یه کمکی بکنم.دکتر ماساژ قلبی میداد .دوست پرستارم مشغول راه اندازی دستگاه شوک بود من داشتم دنبال یه رگ خوب واسه آنژیوکت می گشتم.دوست رادیولوژیستم آمبو میزد...

من و خانم X-RAY(دکتر دوست رادیولوژیستم رو اولا به این اسم صدا میزد) حالا کنار ایستادیم و نگاه میکنیم.فکر کنم ده تا شوک به مریض دادن.نبضش برگشت.همه خوشحال.دکتر انتیوبه اش کرد.دوباره نبض رفت.ایندفعه واقعا رفت...مریض رفت.جلوی چشممون.دستگاه EKG فلت رو نشون میداد.(همون خط صاف معروف که یعنی مریض مرد)  باورم نمیشد.هنوز صدای خرخرش تو گوشمه.دکتر میگفت بالاخره میمرد چه الان چه یک ساعت دیگه.اینکه بدونی کی دست از تلاش واسه برگردوندن مریض برداری یکی از سخت ترین کارهای پزشکیه.کسی رو محکوم به مرگ کردن سخته...واقعا سخته!!!   باورم نمیشد که 2 ساعت احیا طول کشید.انگار همش 10 دقیقه بود.

به همراهاش دوست مامام گفت.فقط زنش بود و بقیه همسایه اش بودن.زنش میگفت ذاکر امام حسین بوده.انقد زنش مظلومانه گریه میکرد که بقیه مریض هایی که زیر سرم بودن همه گریه میکردن.

همه همراهاش رفتن تا فردا بیان جسد رو ببرن.

وقتی جسد رو بستن و همه رفتیم تو آشپزخونه تا یه دفعه سحری بخوریم یه چیزی خیلی ذهنمو مشغول کرده بود...تنهایی....تنهایی...وقتی بمیریم به همین راحتی تنها میشیم...لعنت به تنهایی...لعنت به تنهایی

 

/ 1 نظر / 15 بازدید
ایرانی

یاد فوت پدرم افتادم ... گریه م گرفت ...