نویسنده :
ستاره - ساعت ٩:٢٥ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩٠
چندروز پیش تو بیمارستان از پانسیون داشتم میرفتم سمت آزمایشگاه که یه مرد وزنی توجهم رو جلب کردن.قیافه شون خیلی برام آشنا بود...یادم اومد...دقیقا یکسال قبل آبان ماه بود...من چندروزی از شروع بکارم میگذشت...ساعت 10 شب بود که پذیرشمون زنگ زد پانسیون که بیا یه آزمایش داری...رفتم تو اتاق بستری دیدم یه مرد بلندقد لاغر رو تخت دراز کشیده...زنش هم کنارش ایستاده...رنگی به رخسار نداشت زرد زرد بود مو و ابرو و مژه هم نداشت...دوست پرستارم زیرگوشی بهم گفت:سرطان بیضه داره...میگن 2-3ماه بیشتر دیگه زنده نمیمونه...خیلی ناراحت شدم...دکتر براش CBC نوشته بود...با چه بدبختی ازش 2 سی سی خون گرفتم...رگهاش انقدر ضعیف بود که انگار ی اصلا خون جریان نداره...خلاصه جیگرم کباب شد.دلم برای خودش وزنش خیلی سوخت.اول جوونی همچین چیزی بگیری و امیدی به زنده موندنت نباشه.........حالا فکر کن همون مرد رو یکسال بعد ببینی با موهای مشکی و لپ قرمز..سرحال..خوشحال...زمین تا آسمون با مردی که پارسال دیده بودم فرق داشت.انگار نه انگار که یه روزی همچین مریضی سختی داشته و همه ازش قطع امید کردن...انگاری معجزه خدا رو از نزدیک میدیدم.خدایا آخه تو چقدر بزرگی!!!!!.....دوست دارم خداجون